تبليغاتX
عاشقانه های فرزاد و N

عاشقانه های فرزاد و N

عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:42  توسط فرزاد  | 

حس...

حس دست و پا زدن تو آدامس بادکنکی...حس لمس کردن پوست خشک یک وزغ بدون دستکش...حس تزریق آمپول هوا به یه آدم زنده...حس اضطراب قبل از انداختن اسکناس بدون گوشه به راننده تاکسی...حس حالت تهوع قبل از جلسه ی کنکور...حس نبودن حتی یک زن در کابینه...حس چپیدن زیر لحاف تو یک شب مهتابی...حس تنها موندن باهاش تو کوچه ی خلوت سر ظهر...حس روزه خوری با شکلات ده تومنی...حس به کاه قانع شدن و با کوه سیر نشدن...حس دیدن جنین در شیشه ی الکل...حس قلپ قلپ خوردن  آب دریا...حس (...) داشتن  با یک (...)... حس ضربه ی قاشق آلومینیومی روی دندون تاز ه پر کرده ت...حس سرگیجه بعد از سرکشیدن یک لیوان آب زرشک با شکم خالی... حس دیدن لاله و لادن از نزدیک...حس فهمیدن هپاتیت C جلوی در آزمایشگاه...حس خندیدن به کج وکوله بودن بچه های معلول...حس عاشق کردن ومعشوق نشدن...حس با موی دم اسبی و ریش آناستاژیایی ب.س.ی.ج.ی شدن...حس گیر دادن به همه ی مقدسات دنیا...حس بادی بیلدینگ کار کردن و مرد  درویشو کتک زدن...حس الکی خوشی به بهانه ی دو روزه بودن دنیا ...بدتر از همه حس بوسه های شک رو لبای ایمان...

پیوست: حس انسان بودن و نبودن.

پیوست ۲: قالب مشکی من از غم نیست . حرفای نگفته ی من...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:42  توسط فرزاد  | 

چگونه دوست دارمت ؟!
بگذار روشهايم را بشمرم

:
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست ،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم !

دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع !

دوستت دارم
رها !
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند !
دوستت دارم
ناب !
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !

دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند !
…و با ايمان كودكي ام .

دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد !
…و با قديسين از دست رفته ام !
******
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام !
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت !

 

و یه جمله خیلی زیبا این و با دقت بخون شاید چیزی توش پیدا کردی...

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:41  توسط فرزاد  | 

نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...

و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..

گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده..

خدايا ...يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...

به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...

مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...

مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...

اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد..

.فقط يك حرف ميماند ,

 عزيزم

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:41  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:40  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:40  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:40  توسط فرزاد  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:40  توسط فرزاد  | 

درسینه ام جایگاهی است

 

نامت را  حک کردم

 

هر روز ترا می بوسم

 

ومی بویم

 

و عاشقانه چشمهایت را نگاه می کنم

 

دنیایی ساخته ام

 

خانه ای بر بلندای محبت

 

رشته های مهر پیچکها یش 

 

گلدان هایی پر از گلهای سرخ

 

و تو

 

تنها معبود خانه کوچک من

 

خانه ای

 

که به وسعت سر سبزی کوهساران است

 

و من در کنار چشمه ساران محبت

 

دستانت را می فشارم

 

من هنوزفردای امید را با چشمانی مشتاق

 

مینگرم

 

کاش از اول میدونستم که تو صندوقچه قلبت                    

                            کلیدی داری برای درهای همیشه بسته

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:39  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:39  توسط فرزاد  | 

این هم قابل عزیزم رو نداره   شما عزیزم  این عکس نا قابل رو از من قبول کنین باشه عزیزم

I LOVE YOU

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:37  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:36  توسط فرزاد  | 

چند گاهی است با تو آشنا شدم

و آن لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم

و آن دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد

شاید تو همان عشق کودکی باشی که در سبزینه خاطراتم

نهفته بودی

شاید همان سیب سرخ

اکنون هفت رنگ برایم هفتاد رنگ دارد

و شاید هم باز پس تاریکی ها بیرون آمدم

و این آرامشی بود در میان غوغا

شاید تو یکی از خاطرات شیرین

نه آن ستاره یلدا باشی

یا آن  ارزوهای گمشده

تو آن عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی

میدانم که با تو میتوان نیمه تاریک یک سرنوشت  را 

روشن دید

و تو به من فهماندی که تعبیر یک رویا در دست

سرنوشت است

و آن زمان بود که دیگر سایه های تردیددیگربرایم

معنا نداشت

و جای آن حقایق شیرین برایم بهترین معنا بود

و تو به من آموختی که در ایینه شکسته هم می توان   

نگاهی در آیینه داشت

همیشه فکر میکردم که خانه عشق در دشت آرزوهاست

اما تو گفتی که: بوی خوش زندگی در رویای واقعی است

و این را یقین دارم که تو برایم تولدی دیگر بودی

نیمه تاریک یک زندگی با تو سفری داشتم به رویا

تو هر روز برایم ستاره درخشانتر میشوی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:35  توسط فرزاد  | 

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

 

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

 

زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

 

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم

 

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم

 

اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

 

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

 

زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای

 

اما بدان دوستت دارم

از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف

                                    دوستت دارم

                                                        

اگر باور کنی 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:34  توسط فرزاد  | 

تاآخر عمر

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:33  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:29  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:29  توسط فرزاد  | 

قشنگترین اشتباه من دیدن تو بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:28  توسط فرزاد  | 

عاشق همیشه تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست 
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز .
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند .
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند .
و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز ،
هزار و یک گره رودخانه را نگشود .
همیشه عاشق تنهاست

هوای حرف تو آدم را ، عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن ، چه خون تازه محزونی !
همیشه عاشق تنهاست
همیشه عاشق تنهاست
همیشه ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:27  توسط فرزاد  | 

آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
« بادا » مبادا گشت و « مبادا » به باد رفت 
« آیا » زیاد رفت و « چرا » در گلو شکست 
فرصت گذشت و حرف دل ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:26  توسط فرزاد  | 

براي عشقم:

آسمون دلش مي گيره وقتي که تنهاست ستاره

وقتي که شباي تيره ، يه هلال ماه نداره

دل آسمون ميگيره وقتي که ابراي تيره

رو دل ستاره هستن ، ولي بارون نميگيره

اشک حسرت ستاره رد نور تو آسمونه

دل تنگش ماهو مي خواد،اينو آسمون مي دونه

شبا که همه مي خوابن ستاره بيدار مي مونه

واسه خوشبختي عشقش تا سحر دعا مي خونه

خيلي سخته که تو دنيا يه عزيزي داشته باشي

بذر عشقتو تو قلبش با محبت کاشته باشي

يه روزي يکي بياد و عشقتو ازت بگيره

دل عاشقت همون روز از غم دوري بميره

خيلي سخته که تو مي خواي واسه عشقت بموني

اما ميگن : نه ! نميشه ، حق نداري ، نمي توني

شايدم حقي ندارم اما اينو خوب ميدونم

من بدون تو نمي خوام حتي يک نفس بمونم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:24  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:24  توسط فرزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:23  توسط فرزاد  | 

میرم ، با اینکه خوب می دونم دوام نمی آرم
میرم ، من تو غصه کم نمی آرم
میرم ، باید برم ...
میرم ، با اینکه خوب می دونم می پوسم ، می میرم ، ولی میرم      
میرم ، با اینکه خوب می دونم طاعون غم می گیرم ، ولی میرم
میرم ، چون می دونم بی اون می میرم ، پس چرا نرم
میرم ، چون می دونم بی جواب می مونه عشقم ، پس چرا نرم
میرم ، با اینکه می دونم چیزی از من نمی مونه ، اسیر میشم
میرم ، با اینکه می دونم هم آغوش غم میشم
میرم ، باید برم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:22  توسط فرزاد  | 

تورا دوست دارم نه به اندازه ی دریا چون روزی خشک میشود

تورا دوست دارم نه به اندازه ی بارش باران چون روزی بند می آید

تو را دوست دارم نه به اندازه ی آب روان چون روزی قطع می شود

تو را دوست دارم ولی به اندازه ی آسمان چون هیچ وقت از بین

نمیرود


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:20  توسط فرزاد  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                      همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:18  توسط فرزاد  | 

نظر می خوام نظر میخوام

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:18  توسط فرزاد  |